ادبیفرهنگی

اشعار شاعران جوان

《خواب》

هنوز آن روزها را گه گهی در خواب میبینم
درون خواب هم سرسختی ات را ناب میبینم

نگاهت میکنم یکدم،حواست نیست شیدایی!
بگو با من،چرا هرشب تو را بی تاب میبینم؟

ز دستم می گریزی نه؟زبان وا کن به گوشم من
چه توجیهی ز عشق تازه در غرقاب می بینم

نگاهم میکنی بی مهر،شاید باز دلگیری
چرا اینقدر با سردی؟عزیزم!خواب میبینم؟!

رخت را از چه برگرداندی ای محبوب دیروزم!
که امروز آشنا گشتی ،تو را نایاب میبینم

تو با چشمان سرد و بی تفاوت رنگ می بازی
و من در گوشه ی چشمم زلالی آب می بینم

ندارم چاره ای جز اینکه از تو رو بگردانم
دلم را هر زمان آماده ی پرتاب می بینم

چه محشر گفت آن شاعر که عاشق مجرمست،آری
گناه من تویی !تا که تو را در خواب می بینم

عجب دنیای بی رحمی به یادم مانده حرفت را
که گفتی من ترا در دل چو یک محراب می بینم

نویسنده:هدی اقبالی

نمایش بیشتر

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن